داستان (Gorajari Bahu)
گوراجاری باهو
زمانهای پیش، پدر و مادری با سه فرزند پسر که هر کدام تشکیل خانواده داده بودند زندگی میکردند. از این سه پسر، تنها فرزند آخر شغل و پیشهای نداشت، چرا که مانند دو برادر دیگر خود پوست روشنی نداشت و در حقیقت، اندکی هم عقب مانده ذهنی بود. از آنجاکه همسر آینده در آن زمان، از دوران طفولیت تعیین میشد و از بخت خوب این پسر، دختری به ازدواج او درآمد که در زیبایی و هوشمندی سرآمد عروسهای دیگر خانواده بود.
این دختر گوراجاری نام داشت. فقر و تنگدستی این زوج جوان، آنها را با مشکل تهیة غذا و پوشاک دست به گریبان کرده بود و گوراجاری از این بابت بسیار رنج میبرد. در آن زمان، زنها نمیتوانستند برای کار از خانه خارج شوند و بدین ترتیب گوراجاری مجبور بود از غذای پس مانده خواهر خواندههای خویش بخورد. شوهر او بسیار میکوشید تا بلکه شغلی پیدا کند، امّا هیچکس به او رخصت حتی یک روز کار را هم نمیداد.
زوج بیچاره اوضاع بسیار آشفتهای داشتند و تمام افراد – به استثنای مادر پیر پسر – با آنها بد رفتاری میکردند. از آنجا که عروسهای دیگر بسیار مراقب رفتار این مادر بودند، او نمیتوانست بهآنها لباسی نو بدهد. بدتر از همه اینکه این زوج صاحب فرزند هم نمیشدند و روزهای زندگیشان به تلخی میگذشت. گاهی اوقات، مادر مقداری غذا در لباس خود مخفی میکرد تا در فرصتی مناسب به آنها بدهد، امّا بیشتر وقتها راز او برملا میشد و او مجبور بود تا در حضور عروسهای خود، تمام غذا را بخورد. در نهایت این زوج جوان تصمیم گرفتند که از این جمع شادمانی که با آنها نسبتی ندارند دل بریده و در کلبهای خارج از خانه اصلی زندگی کنند.
به زودی موعد جشنواره دورگا پوجا سر رسید و اعضای خانواده با شور و هیجان بسیار خود را برای جشن آماده میکردند، امّا این عروس بیچاره تنها توانست با هر آنچه که از گدایی به دست آورده بود به استقبال این مراسم برود. او از این بابت بسیار آشفته شد و تصمیم گرفت تا در معبد الهه دورگا تحصن کند و بدین منظور بر سکوی پشت معبد درازکشید و تمام روز را چیزی نخورد. به زودی مادر دورگا حضور شخصی در پشت معبد را احساس کرد و یکی از خادمین خود را برای سرکشی به اطراف معبد فرستاد. او چنین احساس میکرد که کسی بر موهای وی نشسته است.
خادم به زودی بازگشت و خبر از حضور زنی لاغر و ژنده پوش آورد که میگفت: «از اینجا نمیروم مگر آنکه دِوجی با من حرف بزند.» دورگا از خادم خواست تا گوراجاری را نزد او بیاورد و پس از مشاهده حال نزار این زن از او علّت این وضع آشفته را جویا شد. گوراجاری، با زیرکی خود، تمام این آشفتگیها را به مادر دورگا نسبت داد و بدین ترتیب، دورگا از خادم خود خواست تا از غذای پس مانده بهانداراها به این زن بدهد. گوراجاری با شنیدن این حرف به گریه افتاد و لب به شکایت گشود که من در تمام عمر خود غذای پس مانده خوردهام و اکنون در محضر مادر دورگا نیز باید چنین بهرهای داشته باشم.
مادر دورگا خطاب به گوراجاری گفت: «غذای پس ماندهای که من به تو میدهم با غذای دیگران تفاوت زیادی دارد. آن را بگیر و با رضایت کامل با شوهر خود تقسیمکن.» گوراجاری با شنیدن این حرف متقاعد شد و غذا را در لباس خود مخفی کرد و به کلبه بازگشت.
پس هر دو بدون رضایتمندی به خوردن غذا مشغول شدند، امّا اندکی بعد طعم غذا آنچنان تازه شد که گویی به تازگی طبخ شده است. پیرو این اتفاق، ظروف غذا، طلا و نقره شدند و لباسهای کهنه و رنگ و رو رفته آنها نیز به جامه فاخری تبدیل شد. هر دوی آنها در نهایت حیرت به یکدیگر مینگریستند و همچنانکه نگاه بهت زده آنها بر در و دیوار کلبه افتاد، در کمال ناباوری خود را در زیباترین قصر پادشاهی یافتند. بدین سبب آنها به زانو افتادند تا از مادر دورگا بخاطر چنین پراساد گهرباری تشکر و قدردانی کرده باشند.
گوراجاری که در پوست خود نمیگنجید، بیدرنگ از خانه خارج شد تا حکایت بخت بلند خود را برای مادر خوانده خویش باز گوید، امّا قبل از مادر، عروسهای دیگر خانواده او را در آن هیأت فاخر مشاهده کردند. آنها بلافاصله به او نسبت دزدی دادند و فریادکنان از او خواستند تا به جرم خود اعتراف کند. مادر از قیل و قال آنها از خانه خارج شد و از دیدن عروس زیبای خود فریاد شادی سرداد. گوراجاری به پای مادر افتاد و فریادزد که هرگز دزدی نکرده و جرمی را مرتکب نشده است، بلکه تمام اینها هدایایی هستند که دوی بهاوانی به او اعطاء کرده است.
یکی از عروسها بیدرنگ پاسخ داد، چطور است که ما با اینهمه هدیه و پیشکش برای الهه دورگا، هیچ تحفهای دریافت نکردهایم، امّا تو که هیچ پیشکشی برای او نداشتی، اینچنین مورد عنایت قرار گرفتهای؟ پس تو دروغ گوهستی. گوراجاری گریهکنان از آنها خواست تا به معبد رفته و خود از مادر دورگا سؤال کنند. آنها نیز چنین کردند و مادر دورگا خطاب به همه آنها چنین گفت: «او جز حقیقت نمیگوید. گوراجاری زنی است که مورد بیلطفی تمام شما واقع شده است،
پس من به اوگنج سرشاری اعطا کردم.» عروسهای بدکردار چنین گفتند که ما طی هشت روز به پرستش تو پرداختیم، روزه گرفتیم و آشتامی پوجان را در کمال شکوه اجرا کردیم، اما دِوجی در پاسخ آنهاگفت: «شما تمام اینها را بدرستی انجام دادهاید، امّا با فقرا و نیازمندان برخورد ناشایستی نمودید، به ویژه این زن که از خانواده شماست. شما بدکردار بودهاید، پس من چه طور میتوانم عطیهای برای شما داشته باشم؟
بروید و به کارهای نیک بپردازید و بدانید که لطف من به شما همین بوده که این ثروت را از شما باز نستاندهام. بدین سبب آنها از کردههای خود خجل و شرمنده شدند و حقیقت را با تمام وجود خود دریافتند و از آن پس با یکدیگر به نیکی رفتار کردند، بخصوص با گوراجاری که بسیار مورد ظلم آنها واقع شده بود. پس مادر دورگا با مشاهده این تغییر رفتار در آنها، تمام اعضای خانواده را سعادتمند ساخت.
گاهی