به نام آفرینده سرزمین عشق
به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد
برا ی اولین با ر دستانم لرزید، قلم از دستانم افتاد، کاغذ سفید ماند.
اشک بارید، اشک می نویسد، اشک نوشت به نام باران، اشک بر روی کاغذ
به رقص افتاد، فقط نام تو را می نوشت، صفحه پر شد از نامت .
با شنیدن حرفهایت، قلم از دستانم افتاد، قلم شکست، خم به ابرو آمد، بغض نتواست
خود را در گلو نگاه دارد .
بغض باز شد، صفحه پر از غم شد، چشمان آسمانی گریست،
گونه های خشک خیس شدند .
با شنیدن حرفهایت قلبم شکست اما آه نکشید، نمی دانست چه کند، انگار آخرین روزش یود .
خواب آن شب بر چشمانم حرام شد، آرام بودن سخت شد. خنده بر لبانم منع شد .
می خواهم تمام حسم، تمام دلتنگی هایم را در این چند خط جا کنم، اما ناتوانم،
می خواهم بگویم به تنگ آمده ام .
هنوز هم باورم نمی شود، که رسیدن به تو رویا شده است .
من از صفحه ی زندگی تو پاک می شوم .
یک سال و چند ماهی است به امید تو می خوابم، به امید تو می خندم،
چه دلتنگ و غریب است حس نا امیدی .
ای کاش به تو می توانستم بگویم، که بیایی اما با خود اندیشیدم برای بیان دلیلی ،
خود را دلیل آمدن نیافتم چون کوچکم پس این ،این ای کاش را نیز خاک کردم.
همه ی غزل ها، خار شدند، همه ی ناله ها پاک شدند، همه امید ها خواب شدند،
هنوز هم باورم نمی شود . . . . . . .

گاهی