من آن شمعم كه در مستي بسوزم

بسوزم تا جهاني بر فروزم

من آن شمعم كه خاموشي ندارم

كه سر بر پاي مولا ميگذارم

من آن مستم كه جز مستي ندانم

به جز مستي در اين هستي ندانم

به مستي قبض وبستي در ميان نيست

كه مستان را غم سود وزيان نيست

مرا دست وزبان در رهن ساقيست

كه آن ساقي نظر باز است وباقيست

خوش آن ساقي كه لطفش بي دريغ است