بی تو، با شعر غزل  باز... نفسم می گیرد!

شده ام بی کس و تنها نفسم می گیرد

روزهایم شده تاریک تر از شب هایم...

از هجوم شب و شب ها نفسم می گیرد!

همنشینم شده تنهاییم ،در و پنجره...

می کنم باز کمی، تا نفسم می گیرد...!

در جوانی ریه هایم شده ناراحت،آه ...

از هوای بد دنیا نفسم می گیرد...

می روم کوه که بهتر بشوم، می بینم...

مدّتی هست که هر جا نفسم می گیرد!

تو بگو، درد مرا علم بشر کافی نیست...

این چه دردیست خدایا؟ " نفسم می گیرد... "

مجله اینترنتی سالار