عاشقی که خدا را ندید !
روزی مجنون از روی سجاده شخصی
در حال نماز عبور کرد
مرد نماز را شکست و گفت :
مردک من در حال راز و نیاز با
خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی ؟
مجنون لبخند زد و گفت :
من عاشق دختری هستم تو را
ندیدم تو چطور عاشق خدایی و مرا دیدی ؟

+ نوشته شده در شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط sar salar
|
گاهی