ای اشک دوباره در دلم درد شدی

تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی


از کودکی ام هر آنزمان خواستمت

گفتند دگر گریه نکن مــــرد شدی

اشک آمد و باز آبرویش را برد 


یک لحظه سکوت کرد و حرفش را خورد
 
بغضی نفس و گلوی او را آزرد


می خواست که عشق را نمایان نکند
 
اشک آمد و باز آبرویش را برد