در و دیوار کوچه بنیهاشم
هنوز هم کوچه پسکوچههای کوفه به یاد دارند...
هنوز هم شبهای تاریک آسمان شهر از یاد نبردهاند...
و هنوز هم در و دیوار کوچه بنیهاشم، مظلوم مانده است؛ به یاد خونگریههای یک زن.

وقتی که اولین قدم را در محله بنیهاشم میگذاری، بُغضت میترکد و بیاختیار، چشمانت را به دریا شدن میسپاری، سرت را به دیوار میگذاری و آن قدر گریه میکنی که به هزار و چهارصد سال پیش پر میکِشی. همان کوچه است؛ با تمام غربت و مظلومیتش.
از دورها، صدای ناله یک زن، جِگرت را میسوزاند و خاکستر میکند.
داخل کوچه که میشوی، با خونِ گریههایت وضو میگیری و با تمام وجودت، عطر گل مظلومیت یاس را احساس میکنی و سراسر وجودت به لرزه میافتد.
اینجا، میدان جولان دل است که تمام تار و پود وجودت را به بازی میگیرد.
دَرِ نیمه سوختهای را میبینی که هنوز آتش آن خاموش نشده است و دود غلیظی، آسمان شهر را، لباس سیاه پوشانده است...
سرت گیج میرود؛ هوس گریه میکنی و باز سیل اشکت جاری میشود.
سرت را به دَرِ نیمه سوخته میگذاری و گریه میکنی از داغ مظلومیت بانوی دو عالم...
گاهی