من و تو

با غزل هایم به راه افتاده بودی پا به پا

تا گره زد دست هایت را به دستانم خدا

برف می بارید آن شب،در خیابان های شهر...

هم قدم بودیم،حتّی هم قدم در آن هوا

عشق وقتی گفت: "بسم اللّهِ الرحمن الرّحیم"...

همسفر گشتیم در یک جادّه ی بی انتها

هر دو "عاشق" بی تفاوت راه می رفتیم هی...

با دو لنگه کفش،کفشِ قرمز _ آبی،تا به تا...

مثل این تصویر ما با هم میان کوچه ها...